تبليغاتX
آهو
یک پا

باران می آورد تا اینجا

 یک پا

می چسباند خود را به خورشید گرم شود.
 زمین دانه ها را تف می کند
 یک پا

 پوست می اندازد
 پوسته کهنه اش را
 بارانش را به یادگار نگه دار

بدون زمین رفته است دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:42  توسط آهو آل آقا  | 

ما از پشت خورشید رد می شدیم

تا نگران تمام شدن وقت نباشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:29  توسط آهو آل آقا  | 

یک پا

هوای باران می آورد تا اینجا

یک پا

می چسباند خود را به خورشید

جاودانه شود

 

زمین دارد دانه ها را تف می کند بیرون

 

یک پا

پوست می اندازد هزار پای کهنه اش را

باران را نگه دارد اینجا

یک پا

بدون زمین راه می افتد برود

بی فایده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 23:6  توسط آهو آل آقا  | 

باران پر می بارید

به وجد آمدیم

که هدیه ای دیگر است

از آسمانی دست و دلباز

 

خشم پرندگان بی پر بود

هشدار می دادند

پشت سر

پلهای شکسته را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 8:50  توسط آهو آل آقا  | 

یک قطره خوبی

از دستان من

افتاد روی صورت تو

تو دستت را به خوبی من کشیدی

بهت زده اما

ناشناخته لذت بخشش نامیدی

خوبی را

که دیر زمانی ادراک نکرده بودی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 11:50  توسط آهو آل آقا  | 

جنگل سالروز تولدش بود

کاجها داشتند رقص آسمانی می کردند

و زمین به روز به دنیا آوردنش فکر می کرد

زیر دریاها

عشق خورشید که رسیده بود

بیرون کشیده بودندنش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 7:28  توسط آهو آل آقا  | 

آخرین نهری

که در او شنا کردم تو بودی

حالا ببین

لباسهایم خشک نمی شود

هنوز...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:59  توسط آهو آل آقا  | 

 

ما دانه هامان

مرده هامان را

نمی دانیم کجا کنیم

شما جایی کمی خاک سراغ نداری!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:50  توسط آهو آل آقا  | 

مرا دیوانه وار دوست داری

و از تو نور می ریزد

کنار نورهایی که از تو می ریزد

ایستاده ام و فکر فرارم

تنها شو

سفیدی این نور زیاد است

هر دو نادان شده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 6:49  توسط آهو آل آقا  | 

 

شب چراغ را روشن گذاشت

می دانست که تاریک است

آنها در راه بودند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط آهو آل آقا  | 

 

بند باز

روی خطی مستقیم

به سمت زمین روبرو می رفت

و زیر پایش بجز بند

چیزی نبود

بند باز

به اتکای همان بند

به سمت زمینی که روبرویش بود

می رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:35  توسط آهو آل آقا  | 

در باز است

 تو با انگشتان بلندت

وارد می شوی

من زنده شده ام

از مرگی ناخواسته

اما ژرف

در باز است

تو انگشتان بلندت را 

در وان حمام فرو می کنی

برای تمییز کردن من

 که زنده شده ام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:47  توسط آهو آل آقا  | 

 

 

بو می کشم

 تو  اینجا بودی

 می فهمم

سفید بود

 گلوله برف.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:39  توسط آهو آل آقا  | 

 

قصه گو چمدانش  را

به آب دریاها داد

تا پر شوند

از صورتکانی

 گوش بلند

که خودش ساخته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:44  توسط آهو آل آقا  | 

 

من یک گلوله سفید هستم

از نور ساخته شده ام

از آسمان می آیم

و تنها رنگم سفید است

آنها مرا می خوردند

و نامیرا می شوند

 

من یک گلوله رنگی هستم

از بال پروانه ها ساخته شده ام

و با آنها به اینجا آمده ام

تمام رنگها را در خود دارم

آنها مرا می خوردند

و غرق لذت می شوند

من همه چیز را رنگی می کنم

و تاثیر گلوله سفید را خنثی

 

من یک گلوله سیاه هستم

از خاکستر چوبهای سوخته ساخته شده ام

و با جوهر قلم ها به اینجا آمده ام

آنها مرا می خوردند

و رنگ خرید و فروشی می کنند

 

من یک گلوله قرمز هستم

از خاک ساخته شده ام

و با درد به اینجا آمده ام

آنها مرا می خورند

و سیر می شوند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:1  توسط آهو آل آقا  | 

 

پشتی از سنگ را

هر روز

از این کوه به آن کوه می برد

و غذایش یک ماهی بود

از رودخانه بین دو کوه

 پشتی از کوه را

هر شب

از این سنگ به آن سنگ می برد

و غذای یک ماهی می شد

که در رودخانه بین دو کوه زندگی می کرد

و دوباره از شکم مادر زاده می شد

تا صبح.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:7  توسط آهو آل آقا  | 

 

خودش را روی ورقهای

کتاب که دزدیده بود

پهن کرد

کلمات به مژه اش گره خوردند

در آینه چیزی جز کلمات نبود

با قیچی به جانشان افتاد

قیچی چیزی جز کلمات نبود

صاحب کتاب با پلیس

از راه رسید

پلیس چیزی جز کلمات نبود

صاحب کتاب

چشمان بسته او را

با چشمان باز خود عوض کرد

صاحب کتاب

صاحب کلمات هم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:50  توسط آهو آل آقا  | 

با اسبهای سپیدش

می تاخت ارابه

به درخواست ما زمینی تازه می ساختند

با خدایی که اینبار

 دیده می شد

ما زیر آسمان بودیم

و با حیرت به ارابه

که پر می رفت

و خالی بر می گشت

نگاه می کردیم

"هر آنچه باید می برد"

می گفتند...

هفت شبانه روز طول کشید

تا اینکه گردنهایمان خشک شد

رو به سمتی که بلند کرده بودیم

 

ارابه همه چیز را برد

جز ما.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:31  توسط آهو آل آقا  | 

 

تخم طلا بیرون افتادنش

برای مرغ

زجر آور بود

بخصوص که مرد شکم گنده

ثروتش را

از باد می دانست

نه از مرغ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:16  توسط آهو آل آقا  | 

 

زاده می شد

در شبی که بارانش

از نیمه راه قصد بازگشت به آسمان کرد

تا سنگینی ابرها

شب را تمام نکنند

گرچه چاره کار

رو پوشانی خورشید بود

و حتی

زمین ِ بزرگ سنگهایش را می فشرد

تا فرار کند از جایش

 

نوزاد همخوابگی آدم و حوا بود، دوباره

نه نجات بخش...

برای فاش کردن راز کسی می آمد

که سرنوشتها را نوشته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:47  توسط آهو آل آقا  | 

 

من راه می رفتم

و زمین می ایستاد

من می ایستادم

و زمین می چرخید

آبستن بودیم ما

دنبال جایی

 برای وضع حمل می گشتیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:26  توسط آهو آل آقا  | 

قطعه جدا شده

شست  پایی بود

که می خواست فرار کند

از جایش

بیشتر وقتها درد بسیار داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:54  توسط آهو آل آقا  | 

 

می نویسند روی دیوار

برای چندمین بار

« مارمولک هایت فربه شده اند، دیگر»

برای آنها که رد می شود

  از کنار دیوار

که فربه شده اند، می نویسند

« اگر خیال پریدن دارید

چند روزی گوشت نخورید، لطفاْ ! »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط آهو آل آقا  | 

 

عقاب سرش را برگرداند

و آماده فرود آمدن شد 

شکارش را دیده بود

منتظر ایستاده

خیره به آسمان

دست تکان می داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط آهو آل آقا  | 

لانه اش را در بستر ِ من ِ بیمار ساخت

که به انتخاب او

امن ترین جای زمین بود

درد کشیدن های من،  اما

جوجه ها را وحشی می کرد

بیشتر وقتها

نه او را می شناختیم

نه حتی همدیگر را

که می آمد

و در دهان بازمان

غذا می گذاشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط آهو آل آقا  | 

 

پر کشید

و  گم شد

ابر جوانی که  پرنده ایی

به بخارش چسبیده بود.

                از مجموعه میوه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط آهو آل آقا  | 

 

جنین نفس کشید

زودتر از زمان مقرر

و  شنید

که از نابود کردنش می گفتند

پس شبانه  گریخت

برای فرار از زهدان

تنها به همان نفسی احتیاج داشت

که پیش تر تقدیمش شده بود.

  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:53  توسط آهو آل آقا  | 

یادواره را

روی سنگ گور نوشتند:

« اینجا کسی خوابیده

 که از زمین بزرگتر بود. »

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:19  توسط آهو آل آقا  | 

 

تنها کتش را

به تنها میخ دیوار ِ   

 تنها اتاقش

 آویزان می کرد

تا به خودش که تنها بود 

 احترام گذاشته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:29  توسط آهو آل آقا  | 

 

زن گفت : مرا نگاه کن که نثار می کنم

و خودت را که لگد مال

زمین را می گفت

خودش را که زمین بود ، می گفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط آهو آل آقا  |