من راه می رفتم
و زمین می ایستاد
من می ایستادم
و زمین می چرخید
آبستن بودیم ما
دنبال جایی
برای وضع حمل می گشتیم.
شست پایی بود
که می خواست فرار کند
از جایش
بیشتر وقتها درد بسیار داشت.
می نویسند روی دیوار
برای چندمین بار
« مارمولک هایت فربه شده اند، دیگر»
برای آنها که رد می شود
از کنار دیوار
که فربه شده اند، می نویسند
« اگر خیال پریدن دارید
چند روزی گوشت نخورید، لطفاْ ! »
عقاب سرش را برگرداند
و آماده فرود آمدن شد
شکارش را دیده بود
منتظر ایستاده
خیره به آسمان
دست تکان می داد.
لانه اش را در بستر ِ من ِ بیمار ساخت
که به انتخاب او
امن ترین جای زمین بود
درد کشیدن های من، اما
جوجه ها را وحشی می کرد
بیشتر وقتها
نه او را می شناختیم
نه حتی همدیگر را
که می آمد
و در دهان بازمان
غذا می گذاشت.
پر کشید
و گم شد
ابر جوانی که پرنده ایی
به بخارش چسبیده بود.
از مجموعه میوه
جنین نفس کشید
زودتر از زمان مقرر
و شنید
که از نابود کردنش می گفتند
پس شبانه گریخت
برای فرار از زهدان
تنها به همان نفسی احتیاج داشت
که پیش تر تقدیمش شده بود.
روی سنگ گور نوشتند:
« اینجا کسی خوابیده
که از زمین بزرگتر بود. »
تنها کتش را
به تنها میخ دیوار ِ
تنها اتاقش
آویزان می کرد
تا به خودش که تنها بود
احترام گذاشته باشد.
زن گفت : مرا نگاه کن که نثار می کنم
و خودت را که لگد مال
زمین را می گفت
خودش را که زمین بود ، می گفت.
جواب داد : پاروی شکسته ام
خندیدند : چیزی که زیاد است پارو !
گفت : پارویم نگفته می دانست کجا می خواهم بروم.
گرفتار شده بود نامه رسان
در شهر بی نامه
مردم از خشم
دندانهای او را می شکستند.
روبروی آوار خانه
که ایستاده بود
نگاهش هنوز آنجا
دنبال چیزی می گشت.
باید برای چشمها تعریف کنند
هر چه می بینند ، حفره های خالی
آنها جا مانده اند
روی حادثه ایی، هنوز
تا باورش کنند.
بند کفشها را بست
چتر هم برداشت
بدون لاک می رفت ، لاک پشت
به هر کجا که می خواست
با سرعت دلخواه
اینهمه خوبی را
چند خط مانده به مرگش
نوشته بودند.
در جوی آب لنگر انداخت
ناخدای ما
گمشده اش را یافته بود
نیم خورده و پلاسیده.
روی یخها ایستاده ایی
برهنه
روی یخها
نگاهت می کنم.
از مجموعه میوه
دستهای تو
جدایی را
و روشنایی روز
پنهان کردن ستاره ها
آتش گرم کردن را می توانست
دستهایم پذیرفتن را
و روشنایی روز
نشان دادن جای
هرچه پنهان کرده بود.
به گل آب بدهد
و بماند
آمده بود سیرابش کند
و باز برود
باغبان
که با هزاران گل دیگر هم
همین کار را می کرد.
تنها گناهکار
گندمی بود که نافرمانی کرد
قایقی شد
برای عبور مورچگان آنسوی رود
که صبح نشده باغ را غارت کردند.
تا پستی ـ بلندی ها بیشتر شود
زنی که سنگ کرده بود خودش را
سنگی که می خواست
پنهان شود جایی.
و عاشق شدم
تا هفت اگر می شمردم
پرنده می شدم.
از مجموعه میوه
بیرون آمده بود
از پشت کوهها
و نگاهی انداخته بود
«زمینش را نمی شناخت»
او که هر روز
از روی وظیفه آن بالا می ایستاد.
گرگ می خواست شبهنگام گوسفندش را بدرد.
از مجموعه میوه
خروس را
با بالهای رنگی اش دفن کردند
فهمیده بودند، با هر بار خواندن
یکی را بیدار می کند.
مادر کودک
که چرا بی لباس به دنیا آمده است.
میخها
پای کسی را
سوراخ نمی کردند
سوراخها را پر می کردند
با مقدار زیادی اکسید آهن
که از آب باران درست شده بود
و رنگ نارنجی ای که تمامی نداشت.
ابر شلوار پوش
شلوارش را درآورد
باران داشت.
برای او
که از درهای بسته عبور می کرد
تابوتی ساختند محکم تر از سنگ
که مرده بود دیگر
چند روز بعد
ا ز روی احتیاط بازگشتند
نگاهی دوباره بیاندازند
که پیدایش نکردند دیگر.
مردک پر پشم
از جوجه های اخیرش
پر می فروخت برای دوات
از یک طرف
و گوشت می فروخت به دیگران
از طرف دیگر.