ما دانه هامان
مرده هامان را
نمی دانیم کجا کنیم
شما جایی کمی خاک سراغ نداری!؟
و از تو نور می ریزد
کنار نورهایی که از تو می ریزد
ایستاده ام و فکر فرارم
تنها شو
سفیدی این نور زیاد است
هر دو نادان شده ایم.
شب چراغ را روشن گذاشت
می دانست که تاریک است
آنها در راه بودند.
بند باز
روی خطی مستقیم
به سمت زمین روبرو می رفت
و زیر پایش بجز بند
چیزی نبود
بند باز
به اتکای همان بند
به سمت زمینی که روبرویش بود
می رفت.
تو با انگشتان بلندت
وارد می شوی
من زنده شده ام
از مرگی ناخواسته
اما ژرف
در باز است
تو انگشتان بلندت را
در وان حمام فرو می کنی
برای تمییز کردن من
که زنده شده ام.
بو می کشم
تو اینجا بودی
می فهمم
سفید بود
گلوله برف.
قصه گو چمدانش را
به آب دریاها داد
تا پر شوند
از صورتکانی
گوش بلند
که خودش ساخته بود.
من یک گلوله سفید هستم
از نور ساخته شده ام
از آسمان می آیم
و تنها رنگم سفید است
آنها مرا می خوردند
و نامیرا می شوند
من یک گلوله رنگی هستم
از بال پروانه ها ساخته شده ام
و با آنها به اینجا آمده ام
تمام رنگها را در خود دارم
آنها مرا می خوردند
و غرق لذت می شوند
من همه چیز را رنگی می کنم
و تاثیر گلوله سفید را خنثی
من یک گلوله سیاه هستم
از خاکستر چوبهای سوخته ساخته شده ام
و با جوهر قلم ها به اینجا آمده ام
آنها مرا می خوردند
و رنگ خرید و فروشی می کنند
من یک گلوله قرمز هستم
از خاک ساخته شده ام
و با درد به اینجا آمده ام
آنها مرا می خورند
و سیر می شوند.
پشتی از سنگ را
هر روز
از این کوه به آن کوه می برد
و غذایش یک ماهی بود
از رودخانه بین دو کوه
پشتی از کوه را
هر شب
از این سنگ به آن سنگ می برد
و غذای یک ماهی می شد
که در رودخانه بین دو کوه زندگی می کرد
و دوباره از شکم مادر زاده می شد
تا صبح.
خودش را روی ورقهای
کتاب که دزدیده بود
پهن کرد
کلمات به مژه اش گره خوردند
در آینه چیزی جز کلمات نبود
با قیچی به جانشان افتاد
قیچی چیزی جز کلمات نبود
صاحب کتاب با پلیس
از راه رسید
پلیس چیزی جز کلمات نبود
صاحب کتاب
چشمان بسته او را
با چشمان باز خود عوض کرد
صاحب کتاب
صاحب کلمات هم بود.
می تاخت ارابه
به درخواست ما زمینی تازه می ساختند
با خدایی که اینبار
دیده می شد
ما زیر آسمان بودیم
و با حیرت به ارابه
که پر می رفت
و خالی بر می گشت
نگاه می کردیم
"هر آنچه باید می برد"
می گفتند...
هفت شبانه روز طول کشید
تا اینکه گردنهایمان خشک شد
رو به سمتی که بلند کرده بودیم
ارابه همه چیز را برد
جز ما.
تخم طلا بیرون افتادنش
برای مرغ
زجر آور بود
بخصوص که مرد شکم گنده
ثروتش را
از باد می دانست
نه از مرغ.
زاده می شد
در شبی که بارانش
از نیمه راه قصد بازگشت به آسمان کرد
تا سنگینی ابرها
شب را تمام نکنند
گرچه چاره کار
رو پوشانی خورشید بود
و حتی
زمین ِ بزرگ سنگهایش را می فشرد
تا فرار کند از جایش
نوزاد همخوابگی آدم و حوا بود، دوباره
نه نجات بخش...
برای فاش کردن راز کسی می آمد
که سرنوشتها را نوشته بود.
من راه می رفتم
و زمین می ایستاد
من می ایستادم
و زمین می چرخید
آبستن بودیم ما
دنبال جایی
برای وضع حمل می گشتیم.
شست پایی بود
که می خواست فرار کند
از جایش
بیشتر وقتها درد بسیار داشت.
می نویسند روی دیوار
برای چندمین بار
« مارمولک هایت فربه شده اند، دیگر»
برای آنها که رد می شود
از کنار دیوار
که فربه شده اند، می نویسند
« اگر خیال پریدن دارید
چند روزی گوشت نخورید، لطفاْ ! »
عقاب سرش را برگرداند
و آماده فرود آمدن شد
شکارش را دیده بود
منتظر ایستاده
خیره به آسمان
دست تکان می داد.
لانه اش را در بستر ِ من ِ بیمار ساخت
که به انتخاب او
امن ترین جای زمین بود
درد کشیدن های من، اما
جوجه ها را وحشی می کرد
بیشتر وقتها
نه او را می شناختیم
نه حتی همدیگر را
که می آمد
و در دهان بازمان
غذا می گذاشت.
پر کشید
و گم شد
ابر جوانی که پرنده ایی
به بخارش چسبیده بود.
از مجموعه میوه
جنین نفس کشید
زودتر از زمان مقرر
و شنید
که از نابود کردنش می گفتند
پس شبانه گریخت
برای فرار از زهدان
تنها به همان نفسی احتیاج داشت
که پیش تر تقدیمش شده بود.
روی سنگ گور نوشتند:
« اینجا کسی خوابیده
که از زمین بزرگتر بود. »
تنها کتش را
به تنها میخ دیوار ِ
تنها اتاقش
آویزان می کرد
تا به خودش که تنها بود
احترام گذاشته باشد.
زن گفت : مرا نگاه کن که نثار می کنم
و خودت را که لگد مال
زمین را می گفت
خودش را که زمین بود ، می گفت.
جواب داد : پاروی شکسته ام
خندیدند : چیزی که زیاد است پارو !
گفت : پارویم نگفته می دانست کجا می خواهم بروم.
گرفتار شده بود نامه رسان
در شهر بی نامه
مردم از خشم
دندانهای او را می شکستند.
روبروی آوار خانه
که ایستاده بود
نگاهش هنوز آنجا
دنبال چیزی می گشت.
باید برای چشمها تعریف کنند
هر چه می بینند ، حفره های خالی
آنها جا مانده اند
روی حادثه ایی، هنوز
تا باورش کنند.
بند کفشها را بست
چتر هم برداشت
بدون لاک می رفت ، لاک پشت
به هر کجا که می خواست
با سرعت دلخواه
اینهمه خوبی را
چند خط مانده به مرگش
نوشته بودند.
در جوی آب لنگر انداخت
ناخدای ما
گمشده اش را یافته بود
نیم خورده و پلاسیده.
روی یخها ایستاده ایی
برهنه
روی یخها
نگاهت می کنم.
از مجموعه میوه